بسماللهالرّحمنالرّحیم
جهاد، پاداشها و موانع
در ادامۀ بحث «تفسیر سورۀ عنکبوت» به خلاصۀ جلسۀ 26 (5 شوال 1447) با عنوان «جهاد، پاداشها و موانع» میرسیم. پیش از ادامۀ بحث، چند روایت میخوانیم.
روایت شده که امام رضا(علیهالسلام) آیۀ «أَ حَسِبَ النّٰاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّٰا وَ هُمْ لاٰ يُفْتَنُونَ»[1] را قرائت کردند. آنگاه پرسیدند: «فتنه چیست؟» شخصی که مخاطب امام بود، پاسخ داد: «فدایت شوم، ما آن را فتنه در دین میدانیم.» امام بدون اینکه پاسخ او را رد کنند، فرمودند: «به فتنه میافتند مثل طلا و خالص میشوند مثل طلا.»[2]
حتماً دیدهاید خیلی از ما ناسپاسی خانواده، درآمد کم، تنها شدن، بیماری یا حتی یک سردرد معمولی را ابتلا و امتحان میگیریم؛ بعد هم به امید اجر جهاد، شرایط را تحمل میکنیم و چون نگاه درست نداریم، این تحمل برایمان گران تمام میشود و از جای دیگر و در میدان دیگر بیرون میزند! غافل از اینکه اصل فتنه، فتنه در دین است که ما را خالص میکند؛ نه اتفاقات ریزودرشتی که در زندگی روزمره برایمان میافتد و عمدتاً خاصیت طبیعی دنیا و تضادهای عالم ماده است.
با این حساب شاید بتوان گفت: تنها فتنهای که امروز برای ما اتفاق افتاده، تقابل شیطان بزرگ است؛ آن هم نه صرفاً در تحریم، تخریب یا جنگ نظامی، بلکه در هدفش یعنی اینکه میخواهد حق و دین و ایمان را از ما بگیرد.
امام سجاد(علیهالسلام) در روایت دیگری فرمودهاند:
«إِذَا قَامَ قَائِمُنَا، أَذْهَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ شِيعَتِنَا الْعَاهَةَ وَ جَعَلَ قُلُوبَهُمْ كَزُبَرِ الْحَدِيدِ وَ جَعَلَ قُوَّةَ الرَّجُلِ مِنْهُمْ قُوَّةَ أَرْبَعِينَ رَجُلاً وَ يَكُونُونَ حُكَّامَ الْأَرْضِ وَ سَنَامَهَا.»[3]
زمانی که قائم ما قیام کند، خداوند هر عیب و نقصی را از شیعیان ما برمیدارد، قلبهایشان را همچون پارههای آهن قرار میدهد، به هریک از آنان نیروی چهل مرد را میدهد و حاکمان و بزرگان زمین میشوند.
یعنی خدا آنان را در فتنه و مصیبت میاندازد؛ اما در همین فتنهها به آنان قدرت میدهد و قلبشان را محکم و استوار میکند تا در زمین به حاکمیت برسند. چیزی شبیه به آنچه امروز در قدرت و استقامت ملت و نظام ایران میبینیم.
در روایت دیگری آمده که امام معصوم(علیهالسلام) میفرمایند:
«مَنْ دَخَلَ فِي الْإِيمَانِ بِعِلْمٍ، ثَبَتَ فِيهِ وَ نَفَعَهُ إِيمَانُهُ؛ وَ مَن دَخَلَ فِيهِ بِغَيرِ عِلْمٍ، خَرَجَ مِنْهُ كَمَا دَخَلَ فِيهِ.»[4]
هرکس با علم و آگاهی در ایمان داخل شود، در آن ثابت میگردد و ایمانش به او سود میرساند؛ و هرکس بدون علم در ایمان داخل شود، همانگونه که به آن وارد شده، از آن خارج میگردد.
منظور از علم، ادراک حضور حقتعالی در ریزودرشت زندگی است؛ یعنی چنان حواسمان به او باشد که غافلانه زندگی نکنیم و بدانیم هر کاری را چرا انجام میدهیم یا چرا نمیدهیم؛ حتی مراقب تعداد قطرات آبی که استفاده میکنیم یا بیهوده هدر میدهیم، باشیم! اگر حضور حق را ببینیم، هم خیلی شیرین است و هم خیلی سنگین؛ طوری که دیگر هیچچیز برایمان زیبا و گوارا نیست، مگر اینکه در ارتباط با آن ببینیم که با خدا زندگی میکنیم.
ایمان اگر براساس چنین علمی باشد، در وجود انسان تثبیت میشود و سود میرساند. این ایمان، دیگر فقط باور ذهنی به اینکه خدا یکی است و اسماء حسنا دارد و... نیست؛ بلکه درک رابطهٔ فقر بنده با غنای حقتعالی است. ایمان، این است که بنده ببیند فقط خدا هست و او هم اگر هست، به بودن خداست. چنین مؤمنی به ثبات قدم میرسد و در فرازونشیبها بالاوپایین نمیشود؛ چون میبیند که خدا همیشه همهجا و در هر شرایطی حاضر است، پس در هر شرایطی دنبال رابطۀ خود با خدا میگردد.
اما کسی که به خدا باور داشته باشد و در کنارش خود را مستقل و دارا ببیند، مشرک است؛ اگرچه شرک جلی ندارد. چنین کسی با تغییر شرایط مدام حالش عوض میشود. رابطهاش با خدا هم تابع حال و شرایطش است. اگر همهچیز بر وفق مرادش باشد، حالش خوش است و با خدا خوب تا میکند؛ اما اگر از چیزی ناراحت باشد، رابطهاش با خدا هم خراب میشود و حتی ممکن است از دایرۀ ایمان خارج گردد. این به دلیل عدم شناخت خود و رابطهاش با خداست که حقیقتی ثابت، باقی و تغییرناپذیر است.
در روایت دیگری فرموده است:
«مَنْ أَخَذَ دِينَهُ مِنْ كِتَابِ اللّه وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ(صلیاللهعلیهوآله) زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ يَزُولَ؛ وَ مَنْ أَخَذَ دِينَهُ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ، رَدَّتْهُ الرِّجَالُ.»[5]
هرکس دین خود را از کتاب خدا و سنّت پیامبرش بگیرد، از کوهها محکمتر و پایدارتر است؛ اما هرکس دینش را از زبان مردم بگیرد، همان مردم هم او را از دین برمیگردانند!
و در روایت دیگر آمده است: «مَنْ لَمْ يَعْرِفْ أَمْرَنَا مِنَ الْقُرْآنِ، لَمْ يَتَنَكَّبِ الْفِتَنَ.»[6]
هرکس ما را از طریق قرآن نشناسد، از فتنهها خارج نمیشود!
اما واقعاً چند درصد ما امام علی(علیهالسلام) را از قرآن میشناسیم؟
***
در ادامۀ بیان سورۀ توبه، به آیات 21 و 22 میرسیم. در قبال سه عنصر ایمان، هجرت و جهاد که در آیۀ 20 مطرح شده بود، خداوند در آیۀ بعدی سه بشارت به مؤمنان میدهد:
«يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوٰانٍ وَ جَنّٰاتٍ لَهُمْ فِيهٰا نَعِيمٌ مُقِيمٌ. خٰالِدِينَ فِيهٰا أَبَداً إِنَّ اللّٰهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ.»
پروردگارشان آنان را بشارت میدهد به رحمتی از خودش، به رضوان و رضایت و به بهشتهایی که نعمت پایدار در آن است. تا ابد در آن جاوداناند، همانا پاداش بزرگ نزد خداست.
«نَعِيمٌ مُقِيمٌ» که معنای ماندگاری و بقا را در خود دارد، نشان از این است که پیروزی اهل حق، مقطعی و برای چند روز و چند سال نیست؛ بلکه آنان باید تا ابد عزتمند باشند و در آرامش کامل زندگی کنند، طوری که دیگر احدی جرئت تعرّض به آنان را پیدا نکند. چنانکه آیه نیز به ابدی بودن و جاودانگی این بشارت و نعمت اشاره دارد.
نکتۀ جالب اینکه همانطور که ایمان و استقامت مردم، معجزۀ الهی است، پیروزی نیز به قدرت ربوبیِ پروردگار حاصل میشود. اهل حق هم وقتی دست خدا را در کار میبینند، وجودشان وسعت و نشاط میگیرد و این نشاط و خوشحالی، زمینۀ ظهور رحمت و رضوان الهی و ورود در بهشتهای پایدار است. یعنی این پاداشها نیز مثل درجات عالی برای مؤمنان، جوایز اعتباری و قراردادی نیست؛ بلکه اتفاقی در درون آنها و تجلی آن اتفاق در عالم بیرون است.
توضیح آنکه مؤمن در مسیر هجرت و جهاد به جایی میرسد که ظهور ربوبیت را در وجود خود میبیند. نه اینکه خدا به چشمش بیاید! بلکه میبیند اگر عمری آرزو داشت بر چشم و گوش و زبان و قلب خود مسلط باشد و هرچیزی را نبیند، نشنود، نگوید و دوست نداشته باشد، آن روز نهتنها بر خودش، بلکه بر دنیای بیرونش هم تسلط دارد و میتواند کاملاً در مسیر تربیت الهی حرکت کند و حتی دستش باز میشود که دیگران را حرکت دهد. پس دیگر جز خواست خدا چیزی نمیخواهد و به مقام رضا میرسد.
در واقع حضرت پروردگار با این بشارت، بنبستهای محاسبات مادی را در هم میشکند و نشان میدهد هزینۀ جهاد در راه خدا، در برابر رحمت و رضوان الهی کاملاً توجیهپذیر است. یعنی اگر این سو شهادتها، دردها، ویرانیها، تحریمها و... است، وقتی به آن سوی ماجرا که پیروزی حق و شکست ابّهت غرب و آمریکا در منطقه و جهان است، بنگریم، میبینیم رحمت و نعمتی که در نهایت بر این امت نازل میشود و تا ابد ادامه پیدا میکند، واقعاً ارزشش را دارد؛ زیرا در ازای یک عمل متناهی یعنی هجرت و جهادی که چند روز و نهایتاً چند سال طول میکشد، پاداشی نامتناهی به دست میآید.
البته روشن است که منظور صرفاً هجرت صوری و جهاد صوری نیست؛ بلکه مهم نیت درست، بصیرت درونی و روحیۀ هجرت و جهاد است. مؤمنی که اهل هجرت است و روحیۀ جهادی دارد، فقط شعار نمیدهد؛ بلکه در سختترین شرایط، میایستد و واقعاً مقاومت میکند؛ حتی در شرایط ثبات و امنیت هم راحتطلب و بیتفاوت نیست و واکنش لازم را نشان میدهد. برای همین پاداشش هم صوری نیست؛ بلکه خودش به حقیقتی نورانی تبدیل میشود که عین رحمت و بهشت است.
حال، عصر ظهور امام زمان(عجّلاللهفرجه) را در نظر بگیرید با جامعهای که افراد آن اهل بهشت و نورانیتاند، آن هم در شرایط پایدار ابدی؛ یعنی در زمین و وارث آن هستند، اما در بند زمان نیستند و زمان برایشان برکت بسیار بهقدر ابدیت دارد؛ چون از ماده رها و به غیب وصل شدهاند. این پاداشی است که خدا در شأن خود به بندگانش میدهد، نه در حدّ بندگان؛ برای همین چنین عظیم است. در آن عصر، ارادۀ انسانهایی که به تجرد عقلانی رسیدهاند و در خدا فانی شدهاند، در زمین حکومت میکند.
خداوند در آیۀ بعد، موانعی را که نمیگذارد مؤمن اهل هجرت و جهاد باشد و به پاداش عظیم برسد، بیان میکند:
«يٰا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا آبٰاءَكُمْ وَ إِخْوٰانَكُمْ أَوْلِيٰاءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْإِيمٰانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ.»[7]
ای مؤمنان، پدران و برادران خود را اگر کفر را بیشتر از ایمان دوست دارند، اولیای خود نگیرید و هریک از شما با آنان دوستی کند، آنها همان ظالمان هستند.
بعد از بیان آن مقامات حیرتانگیز و نقشهراه رسیدن به آن، این آیه از شکنندهترین و سختترین فتنه در مسیر سالک سخن میگوید و آزمون سخت عواطف را به او نشان میدهد تا مبادا گمان کند با چند شعر و شعار و عبادات صوری میتواند مهاجر و مجاهد باشد. آزمون از این قرار است: نگذارد محبتهای غریزی و ملاحظات عرفی، او را از راه ایمان و محبت خدا منحرف کند.
توضیح آنکه انسان در دنیا زندگی میکند و موجود دنیایی، مراتب مختلف ماده ازجمله رتبۀ حیوانی را دارد. حیوانیت هم ویژگی مهمش شهوت و غضب حیوانی است. موجودیت دنیایی انسان، فراتر از این نیست و حبّ و بغضهایی که متناسب با زندگی دنیا دارد، همه به رتبۀ حیوانی او برمیگردد. درست است که ظاهرش با حیوان فرق میکند و روابط و احساساتش در کلاس بالاتر است؛ اما اصلش همان است و از غرایز حیوانی برمیآید، چه محبت مادر و پدر باشد، چه خواهر و برادر و چه همسر و فرزند.
البته این محبتها هم میتوانند بُعد انسانی پیدا کنند؛ مثل آنجا که مادری حاضر میشود پارۀ تنش به جبهه برود و شهید شود، یا آنجا که بهخاطر کفر و عناد فرزندش با خدا از او رو برمیگرداند و محبتش را از دل بیرون میکند. اما آنجا که محبتها ما را وامیدارد تا از سر دلسوزی، حس وظیفه یا ترسِ از دست دادن و... خلاف خواست خدا گام برداریم و دل محبوب دنیاییمان را به دست آوریم، آن محبت جز غریزه نیست و اگر در مقابلش نایستیم، میتواند ما را از هجرت و جهاد در راه خدا بازدارد.
پس انسان در دنیا خیلی افراد و خیلی چیزها را بهطور غریزی دوست دارد؛ طبیعی هم هست و در جای خود اشکال ندارد. اما اگر نگذارد انسان هجرت و جهاد کند، مانع از رسیدن او به رحمت و رضوان الهی میشود. مثل اینکه کسی از سر عادت یا با توجیه ژن یا تربیت خانوادگی، بپذیرد که زیاد عصبانی میشود و با این رذیلۀ خود مقابله نکند، یا بانویی به خواست همسرش در حجاب خود سهلانگاری کند، یا فرزندی بهخاطر خشنودی والدینش در مجلس حرام شرکت نماید، یا مردی از ترس اینکه خانوادهاش بی رزق و روزی بمانند، از شرکت در جهاد دوری کند.
اینها همه، ناشی از اصالت دادن به بُعد حیوانی و زندگی براساس سود و زیان شخصی است. اما قرآن با این آیه، تیشه بر ریشۀ این روحیه میزند و نشان میدهد که این روابط و ملاحظات فقط برای مناسبات حیات زمینی است و اگر بخواهد پا از گلیم خود فراتر بگذارد، مانع ظهور ایمان و حرکت انسان در راه خدا میشود.
برعکس اگر با نگاه درست با آن برخورد شود، میتواند ابزار و نردبان خوبی برای عروج در مسیر ایمان و جهاد قرار گیرد و باقیاتصالحات شود. اصلاً غرایز برای همین در جان انسان نهاده شده تا با استفاده از آن به عقل انسانی برسد و قوای وجودش را شکوفا کند، نه اینکه در خود غرایز بماند. وگرنه قرب خدا نه به زمان و مکان جغرافیایی بستگی دارد، نه به شأن خانوادگی و اجتماعی، نه به عرف و رسوم و عادات.
رابطۀ اصلی و نسبت حقیقی انسانها با یکدیگر فقط ایمان است. در این رابطه، پیامبراکرم(صلّیاللهعلیهوآله) و حضرت علی(علیهالسلام) پدران امت هستند[8] و مؤمنان، خواهران و برادران دینی یکدیگر؛ از هرجای عالم و متعلق به هر زمان و هر فرهنگی که باشند. کفر هم نقطۀ انقطاع این رابطۀ وجودی است. البته منظور باور و گرایش قلبی است، نهفقط شعار و ادعای زبانی.
برای همین در آیه سفارش شده: کسانی را که کفر را بیشتر از ایمان دوست دارند و آن را ترجیح میدهند، دوست نداشته باشیم و به دایرۀ محبتهای قلبی خود وارد نکنیم. حال این ترجیح کفر بر ایمان، در هر جلوهای باشد؛ اعمّ از ترجیح رفاه و زندگی بیدردسر بر مشکلاتی که در مسیر حق پیش میآید، ترجیح بیتفاوتی بر قاطعیت، ترجیح آزادی بر تبعیت از شرع، ترجیح بیحجابی بر حجاب، ترجیح سبک زندگی غربی بر زندگی دینی یا ترجیح زندگی و تولد فرزند در ممالک کفر بر کشور اسلامی.
ما حتی در مملکت اسلامی و ولایی نیز مدام باید شرمنده باشیم که چه جهادهایی شده تا نظام اسلامی برپا بماند و چه خونهایی ریخته تا ما بتوانیم مسلمانی کنیم؛ باید قدردان باشیم و به حرمت این خونها در هر میدانی وارد نشویم؛ هر لحظه هم مراقب باشیم که اینجا تحت تأثیر فرهنگ غرب قرار نگیریم. وقتی برای ما این است، دیگر چه رسد به کسانی که اینجا زندگی نمیکنند؛ قطعاً نمیتوانند با چند عمل و عبادت صوری، حقّ دین و خدا را ادا کنند!
این گرایشها همه، نشان از زندگی غریزی دارد و اینکه معیار این افراد برای خوشبختی و بدبختی، امور حیوانی و غریزی است. روشن است که این نگرش چطور بهراحتی میتواند مانع از روحیۀ جهادی در انسان و هجرت او از کفر درونی و بیرونی به ایمان شود؛ اگرچه ظاهراً مسلمان، مهربان، دستبهخیر، باحجاب و اهل نماز و روزه باشد و خود را عاشق ایران و اسلام بداند! این ویژگیها هیچکدام بهتنهایی دلیل بر ایمان نیست؛ بهویژه اگر با دنیادوستی همراه باشد که با حقیقت ایمان در تضاد است.
پس اینقدر محدود، به ایمان نگاه نکنیم و ستون اصلی دینداری را بشناسیم. امروز معیار اصلی کفر که نور فطرت را میپوشاند، نهتنها بیاعتقادی آشکار به خدا، بلکه گرایش و پایبندی به فرهنگ غرب است. مراقب امیال درونی خود باشیم و در قلبمان از چنین روحیات و چنین افرادی برائت جوییم، تا مبادا یک روز از ایمان و باورهای خود بهخاطر آنها بگذریم!
دلیلی ندارد که با همه، خوب باشیم. اصلاً دوستی با همه، نشانۀ خوب بودن نیست؛ نشانۀ بیغیرتی و بیتفاوتی نسبت به ارزشهاست؛ نشانۀ این است که رحمت و محبت الهی را پایین کشیدهایم و آن را در غیر جای خودش گذاشتهایم، یعنی ظلم کردهایم؛ «فَأُولٰئِكَ هُمُ الظّٰالِمُونَ».
آنجا که وظیفه برائت است، اگر برائت نجوییم، هم خود را از کمال محروم کردهایم و هم طرف مقابل را؛ زیرا آنقدر به او میدان میدهیم و تسلیمش میشویم که نمیگذاریم بیدار شود و گیر کارش را ببیند؛ آنقدر به خواستههایش تن میدهیم که حتی چهبسا گمان کند خطایی ندارد و درست زندگی میکند.
[1]. سورۀ عنکبوت، آیۀ 3
.[2] الکافي، ج ۱، ص ۳۷۰
[3]. بحارالأنوار، ج ۵۲، ص ۳۱۷
.[4] الکافي، ج ۱، ص ۷
[5]. الکافي، ج ۱، ص ۷
[6]. الکافی، ج 1، ص 7
[7]. سورۀ توبه، آیۀ 23
[8]. اشاره به روایتی در بحارالأنوار، ج ۲۳، ص ۲۵۹: «مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ(علیهماالسلام) أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ».
نظرات کاربران